تبليغاتX
انسانم آرزوست

انسانم آرزوست

قطاری به مقصد خدا

ای خدا

آخه من چرا هیچ وقت حکمت کاراتو نمی فهمم؟ همیشه می گفتم بعدا می فهمی ولی بازم نفهمیدم.

نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 22:42 توسط مینو| |

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است:

دسته اول 

آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 

 

دسته دوم 

آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است. 

 

دسته سوم 

آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 

 

دسته چهارم 

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 20:15 توسط مینو| |

اگر تنهاترین تنها ها شوم، باز خدا هست ، او جانشین همه نداشتن هاست

.نفرین و آفرین ها بی ثمر است

.اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان، هول و کینه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی

.ای پناهگاه ابدی ! تو میتوانی جانشین همه بی پناهی ها شوی

« دکتر علی شریعتی »
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 22:4 توسط مینو| |

بخش پونتياك شركت خودروسازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با اين

   مضمون دريافت كرد: «اين دومين باري است كه برايتان مي نويسم و براي اين كه

   بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم ؛ چراكه موضوع از نظر من نيز احمقانه

    است! به هر حال ، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي ، خانواده ما عادت

   دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستني بخورد. سالهاست كه ما پس از

    شام راي گيري مي كنيم و براساس اكثريت آرائ نوع بستني ، انتخاب و خريداري

    مي شود. اين را هم بايد بگويم كه من بتازگي يك خودروي شورولت پونتياك جديد

     خريده ام و با خريد اين خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه براي تهيه بستني دچار

    مشكل شده است.

با ما همراه باشید

 

    لطفا دقت بفرماييد! هر دفعه كه براي خريد بستني وانيلي به مغازه مي روم و به

     خودرو بازمي گردم ، ماشين روشن نمي شود؛ اما هر بستني ديگري كه بخرم ،

     چنين مشكلي نخواهم داشت. خواهش مي كنم درك كنيد كه اين مساله براي

     من بسيار جدي و دردسرآفرين است و من هرگز قصد شوخي با شما را ندارم.

     مي خواهم بپرسم چطور مي شود پونتياك من وقتي بستني وانيلي مي خرم ،

      روشن نمي شود؛ اما با هر بستني ديگري راحت استارت مي خورد؟

 

     مدير شركت به نامه دريافتي از اين مشتري عجيب ، با شك و ترديد برخورد كرد؛

    اما از روي وظيفه و تعهد، يك مهندس را مامور بررسي مساله كرد. مهندس خبره

   شركت ، شب هنگام پس از شام با مشتري قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به

    بستني فروشي رفتند. آن شب نوبت بستني وانيلي بود. پس از خريد بستني ،

     همان طور كه در نامه شرح داده شد، ماشين روشن نشد!مهندس جوان و جوياي

    راه حل ، 3 شب پياپي ديگر نيز با صاحب خودرو وعده كرد. يك شب نوبت بستني

     شكلاتي بود، ماشين روشن شد. شب بعد بستني توت فرنگي و خودرو براحتي

     استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستني وانيلي شد و باز ماشين روشن

      نشد!

 

   نماينده شركت به جاي اين كه به فكر يافتن دليل حساسيت داشتن خودرو به

    بستني وانيلي باشد، تلاش كرد با موضوع منطقي و متفكرانه برخورد كند. او

      مشاهداتي را از لحظه ترك منزل مشتري تا خريدن بستني و بازگشت به ماشين

      و استارت زدن براي انواع بستني ثبت كرد. اين مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت

       زمان آنها، نكته جالبي را به او نشان داد: بستني وانيلي پرطرفدار و پرفروش

      است و نزديك در مغازه در قفسه ها چيده مي شود؛ اما ديگر بستني ها داخل

        مغازه و دورتر از در قرار مي گيرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خريد

        بستنی و برگشتن و استارت زدن براي بستني وانيلي كمتر از ديگر بستني

        هاست.

 

 با ما همراه باشید

 

    اين مدت زمان مهندس را به تحليل علمي موضوع راهنمايي كرد و او دريافت پديده

      اي به نام قفل بخار(Vapor Lock) باعث بروز اين مشكل مي شود. روشن شدن

     خيلي زود خودرو پس از خاموش شدن ، به دليل تراكم بخار در موتور و پيستون ها

    مساله اصلي شركت ، پونتياك و مشتري بود.

 

 

شرح حكايت

 

    مشتريان ما به زبانهاي مختلفي سخن مي گويند. ايشان از ادبيات متفاوتي براي

     كلام گفتن بهره مي گيرند. اگر حرف مشتري را خوب گوش كنيم ، مي توانيم با

     توجه به لحن گفتار ايشان درك فراتري از آنچه مي خواهند به گوش ما برسانند،

    داشته باشيم.

 

     آيا همه حرفهاي مشتريان ما بايد منطقي ، اصولي و مرتبط با موضوع باشد؟ اگر

      مشتري چيزي مي گويد كه به نظر مسخره و بي ربط است ، يا شكايتي عجيب

       را طرح مي كند، چگونه برخوردي شايسته اوست؟

 

     يك اتفاق نادر براي يك مشتري و پيام بظاهر احمقانه او مي تواند روشنگر مسير

     بهترين و زبده ترين مهندسان جنرال موتورز باشد. مثال ساده اي كه نقل شد،

     تاكيد بر اين موضوع دارد كه مشتري بهترين راهنما و كمك ما در بهتر شدن محصول

     و خدمات بنگاه ماست. اگر در پي نوآوري هستيم ، بايد به طور جدي سازوكار

    «خوب گوش دادن» و «شنيدن» صداي مشتري را طراحي كنيم. شما مشتريان

      خود را مي شناسيد؟ صدايشان به گوشتان مي رسد؟

 

   بي ربط و با ربط، حرف مشتري گوهر است.

 

نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:31 توسط مینو| |

 

روزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به ديگري ابراز برتري ميكرد، باد به خورشيد مي گفت كه من از تو قويتر هستم، خورشيد هم ادعا ميكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم، خب حالا چه طوري؟
ديدند مردي در حال عبور بود كه كتي به تن داشت. باد گفت كه من ميتوانم كت آن مرد را از تنش در بياورم، خورشيد گفت پس شروع كن. باد وزيد و وزيد، با تمام قدرتي كه داشت به زير كت اين مرد مي كوبيد، در اين هنگام مرد كه ديد نزديك است كتش را از دست بدهد، دكمه هاي آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبيد.
باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بيرون بياورد و با خستگي تمام رو به خورشيد كرد و گفت: عجب آدم سرسختي بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمي تواني.
خورشيد گفت تلاشم را مي كنم و شروع كرد به تابيدن، پرتوهاي پر مهرش را بر سر مرد باريد و او را گرم كرد. مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعي در حفظ كت خود داشت ديد كه ناگهان هوا تغيير كرده و با تعجب به خورشيد نگريست، ديد از آن باد خبري نيست، احساس آرامش و امنيت كرد.
با تابش مدام و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد كه ديگر نيازي به اينكه كت را به تن داشته باشد نيست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او مي شود. به آرامي كت را از تن بدر آورد و به روي دستانش قرار داد.

باد سر به زير انداخت و فهميد كه خورشيد پر عشق و محبت كه بي منت به ديگران پرتوهاي خويش را مي بخشد بسيار از او كه مي خواست به زور كاري را به انجام برساند قوی تر است

نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:21 توسط مینو| |

آن که هیچ نمی داند، به چیزی عشق نمی ورزد. آنکه از عهده ی هیچ کاری بر نمی آید، هیچ نمی فهمد. آنکه هیچ نمی فهمد بی ارزش است. ولی آنکه می فهمد بی گمان عشق می ورزد، مشاهده می کند، می بیند... هرچه بیشتر دانش آدمی در چیزی ذاتی باشد، عشق بدان بزرگتر است... هر که فکر کند همه ی میوه ها در همان وقت می رسند که توت فرنگی، از انگور چیزی نمی داند.

پاراسلسوس

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 19:10 توسط مینو| |

کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز الاغش اتفاقی میفته تو ی یک چاه بدون آب .

کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره .

 برای اینکه حیوون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با
خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه .

مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش
رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد
بره روی خاک ها .

 روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد .

مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم .
اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکه از
مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!!!

از این وب

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 18:57 توسط مینو| |

هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند

 يک غرال شروع به دويدن ميکند و مي داند

سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود

هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند

 يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند

که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نمي رد

مهم نيست غزال هستي يا شير با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن.

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 20:10 توسط مینو| |

لئوناردو داوينچی موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگی شد: می بايست "نيکی" را به شکل عيسی" و "بدی" را به شکل "يهودا" يکی از ياران عيسی که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير می کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پيدا کند.

روزی دريک مراسم همسرايی, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکی از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچی هنوز برای يهودا مدل مناسبی پيدا نکرده بود.

کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی ديواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط بی تقوايی, گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد گدا, که ديگر مستی کمی از سرش پريده بود, چشمهايش را باز کرد و نقاشی پيش رويش را ديد, و با آميزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچی شگفت زده پرسيد: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل, پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعی که در يک گروه همسرايی آواز می خواندم , زندگی پراز روًيايی داشتم, هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عيسی بشوم!."

”می توان گفت: نيکی و بدی دو روي يك سكه هستند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگيرند.”

از این وب

می دونم قدیمی بود. ولی من خیلی دوسش دارم

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 18:40 توسط مینو| |

چند روز پیش یکی از دوستام تعریف می کرد که تو یکی از کتابای پائولو کوئیلو خونده که:

 همه ی آدما (بدون استثنا) در یک دوره ای از زندگی شون ،(یا شایدم همیشه) احساس می کنن زندگیشون یه فیلمه که خودشون بازیگر نقش اولش هستن. احساس می کنن که بقیه دارن زندگی اونارو (مثل یه فیلم) نگاه می کنن.

این به خاطر وجود فرشته هاست. همون فرشته های نگهبان. که به زندگی ما نگاه می کنن و تمام کارامونو زیر نظر دارن.

منم قشنگ یادمه که تا ۶ سالگی از همین فکرا می کردم. یه مدت با خودم می گفتم من دیوونه م که این جوری فکر می کنم؟ خجالت می کشیدم به کسی حتی مامانم بگم. می ترسیدم مسخره م کنن. آخرش یه روز به مامانم گفتم. بیچاره اصلا متوجه نشده بود که من چی می گم. همون یه قیافه ی متعجبش کافی بود که من این عادتمو ترک کنم.

شما تا حالا احساس کردید که زندگی تون یه فیلمه و خودتون بازیگر اصلیشید؟ تا کی این فکرا ادامه داشته؟ وقتی که آدم دیگه به این فیلم فکر نمی کنه معنی اش اینه که از اون فرشته ها غافل شده؟

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 17:46 توسط مینو| |

Design By : Night Melody